داستان عزیز الله خان

درخواست حذف این مطلب

آقاجون و مادرجون یعنی آقا عزیزا... خان و ملک خانوم عاشق هم بودند... لحظه ای بدون هم نمی توانستند زندگی کنند و همیشه سعی می د تا پشت و پناه هم باشند... اما، در کنار این حس درونی از روزی که من به یاد دارم پدربزرگ و مادربزرگ من همیشه با هم کل کل و بگو مگو داشتند... روزی نبود که با هم سر مسائل کوچک حرف شان نشود و دعوا نکنند... بله این تضاد درونی و بیرونی باعث شده بود تا زندگی چهل و ساله این زوج سالخورده از همان ابتدا زبانزد خاص و عام و فامیل و دوست باشد... هرچند که دعوای آنها هیچ وقت بیشتر از ده دوازده ساعت دوام نمی آورد و دست آ یا این پدربزرگ بود که برای صبحانه با ید نان سنگک تازه و دو رو خاش خاشی غیر مستقیم اعلام آشتی می کرد و یا این مادربزرگ بود که با پختن خورش قیمه بادمجون غذای مورد علاقه و محبوب آقا عزیزا...خان شیپور آشتی را به صدا در می آورد و زندگی به سیکل عادی خود برمی گشت..


این عشق درونی و بگو مگوهای ظاهری چنان شخصیت دوست داشتنی از آنها ساخته بود که همه ما نوه ها و حتی پدر مادرهای ما که در واقع فرزندان و عروس و دامادهای آنها به حساب می آمدند دوست داشتیم تا در ایام تعطیل در کنار آنها باشیم... آقا عزیزا... خان بازنشسته آموزش و پرورش بود که در گذشته در مدارس تاریخ و جغرافیا درس می داد و ملک خانوم هم از ابتدا خانه دار بود... پدربزرگ و مادربزرگ، دوستان و رفقای خودشان را داشتند و درست مانند زوج های تازه ازدواج کرده از همدیگر گله می د که جلوی فلانی این حرف را زدی یا فلان رفتار را کردی یا مثلا چرا با این دوستی می کنی و چرا به من بی توجهی می کنی...

ادامه مطلب

داستان کوتاه 20سال

درخواست حذف این مطلب

خیلی دلم می خواست که این مطلب چاپ شود تا شما به نقش پررنگ «وحید» و «عشق» بیشتر واقف شوید که بدانید چه ها می کند...

من و مهین زندگی مان را خیلی عاشقانه شروع کردیم. زمانی که ما تصمیم به ازدواج گرفتیم، همه مخالفت د. حتی خانواده ام، مرا در اوایل زندگی مان طرد د. اما من آنقدر عاشق بودم که بی مهری خانواده ام را تحمل و با سختی فراوان زندگی مشترکم را با مهین آغاز . او دختر خوبی بود. در آن زمان تنها دختری بود که می توانست مرا خوشبخت کند اما خانواده ام به خاطر این که مهین 8 سال از من بزرگ تر بود، با این ازدواج مخالفت می د. وقتی مرا از خانه طرد د پدرم می گفت: «این زندگی آ و عاقبت ندارد و به بن بست می رسد.»


اما من اصرار و اکنون دارم بعد از بیست سال زندگی مشترک، ناخواسته به ج تن می دهم که هیچ کدام مان از ته قلب مان حاضر به این کار نیستیم. عشق مان یک اسطوره هست و نمی خواهم آن را از بین ببرم. نمی دانم چه باید م؟ ج نمی خواهم. این بخشی از سخنان مردی بود که به خواسته همسرش برای ج در دادگاه خانواده حاضر شده بود. نمی خواهم عشق بیست ساله ام را به این راحتی از دست بدهم.

ادامه مطلب

داستان کوتاه دل باخته

درخواست حذف این مطلب

دست هام از سوز سرما بی حس شده بود. با عجله دربست گرفتم و برگشتم خونه. وقتی مادرم صورت سرخ شده و دست های لرزونم رو دید با دلخوری گفت مگه صبح نگفتم با ماشین خودت برو لجباز؟

از لحن بیانش خندم گرفت و در حالی که به سرعت خودمو به کنار شومینه می رسوندم گفتم: آخه هوا برفی بود. تو این هوا رانندگی سخته. به ریسکش نمی ارزید. تقصیر آژانس سر کوچه اس که هر وقت ما ماشین می خوایم نداره. وگرنه راحت می رفتم و برمی گشتم.

- حالا بگو ببینم، نتیجه چی شد؟


- قرار شد رمانم رو برای فردا صبح برسونم به دست انتشارات تا ببینم خدا چی می خواد؟ خودم که خیلی امیدوارم مامان. مخصوصا وقتی م خوند و نظر مساعد داد.

مادرم در حالی که بادی به غبغب انداخته بود خدا رو شکر کرد و گفت: الحق که دست پرورده خودمی. می دونی که منم وقتی جوون بودم یه دفتر کاهی کوچیک داشتم که دلنوشته هامو توش می نوشتم. اما خب اون موقع ها ی تو این خط ها نبود که تشویقم کند. واسه دل خودم می نوشتم، اما در عوض خدا بهم لطف کرد و پسرم نویسنده خوبی شد.

ادامه مطلب

داستان تونل زمان

درخواست حذف این مطلب

حوالی ساعت ده و نیم بود که از باشگاه بیرون زدم و بعد از یک ساعت ورزش سخت شروع به قدم زدن... همان طور که داشتم می آمدم وارد یکی از فرعی های خیابان نواب شدم و با این که پاسی از شب گذشته بود به دلیل این که روزهای پایانی زمستان بود، تعداد زیادی از مردم مشغول ید عید بودند...


هنوز در حال و هوای ورزش بودم که ناگهان صحنه ای نظرم را به خود جلب کرد... ابتدا فکر که دچار اوهام شده ام، اما وقتی که درست دقت متوجه شدم که خبری از اوهام نیست... بله! زنی جوان در حالی که کیف دستی بزرگ و شیکی را در دست گرفته بود مورد تهاجم ی نقابدار قرار گرفته بود... نقابدار با تلاش و سختی سعی می کرد تا کیف را از دست زن بیرون بکشد، اما زن با تمام وجود در تلاش بود تا اجازه ندهد کیف از نزدش رها شود... با دیدن این صحنه نگاهی به اطراف انداختم و دیدم که تعدادی از مردم یا بی تفاوت نسبت به این ماجرا به سرعت در حال عبور هستند و یا تعدادی دیگر بدون آن که دخ ی ند نظاره گر صحنه هستند...

ادامه مطلب

داستان کوتاه عشق

درخواست حذف این مطلب

حتما تا به حال شنیده اید که می گویند:

«طرف دیوونست... زده به سرش... حتما عاشقه!! عشق، کورش کرده...»

اکثر ما عشق و دیوانگی را توام و همراه هم می دانیم.


اگر ی عاشق واقعی باشد، کارهای زیادی انجام می دهد، که آدم های غیرعاشق آنها را به دیوانگان نسبت می دهند...

داستان ما برمی گردد به زمان های بسیار دور... وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود. روزی خوبی ها و بدی ها که در همه جا آزاد و رها بودند دور هم جمع شدند و جلسه ای گذاشتند!! در حالی که همه از بیکاری، خسته و ل شده بودند؛ «دانایی» ایستاد و گفت: بیایید یک بازی کنیم، مثلا قایم باشک!

همه از این پیشنهاد شاد شدند و «دیوانگی» فورا فریاد زد: من چشم می گذارم... از آنجایی که هیچ نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد؛ همه قبول د تا او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

ادامه مطلب

داستان کوتاه آب آورده

درخواست حذف این مطلب

از صبح که از خونه بیرون آمدم فهمیدم که همه مردم روستا تا من رو می بینند، سرهاشون رو به هم نزدیک و شروع می کنند به پچ پچ ... متوجه نگاه های عجیب و ترسی که در چشم هاشون دو دو می زد شده بودم. اما تا باهاشون سلام علیک می ، لبخندی بر لب هاشون می نشست که آدم را از هر پرسش و پاسخی پشیمون می کرد. بالا ه جرات و از ربابه، یکی از خانم های آبادی که تقریبا هم سن و سال خودم هم


بود، پرسیدم: «چیزی شده؟» لبخند کم رنگ روی لب هاش خشک شد و اضطر در صورتش نشست. نگاهش به سمت رودخونه بود. سکوتش من رو بیشتر می ترساند. سکوتی که حتی از ش ته شدنش هم بیم داشتم. با عجله به سمت رودخانه دویدم. همیشه این وقت از سال، جریان باد چنان تند بود که می تونست یک رو هم با خودش ببره. نکنه... نه. فکرش هم ترسناکه. اون تمام دارایی منه. بعد از رفتن و گم و گور شدن مجید، به کمک این زمین ها رو شخم زدم و با محصولش زندگیم

ادامه مطلب

داستان رویای خام

درخواست حذف این مطلب

یکی، دو ماه قبل تو «افسانه» رو دیدم. همون همکلاسی دوره دبیرستانم. چند سالی بود که ازش خبر نداشتم و نمی دونستم رفته . تو دوران دبیرستان هر وقت با بچه ها جمع می شدیم و من براشون می خوندم، افسانه تشویقم می کرد و می گفت حیفه که دختری با استعداد تو ایران بمونه! اون روز که تو دیدمش، وقتی فهمید من هنوز به خوانندگی علاقه زیادی دارم، بهم قول داد که حتما یه کارایی برام انجام بده. افسانه تو این چند سالی که اونجا زندگی می کنه با خواننده های زیادی دوست شده که از خوش شانسی من خواننده مورد علاقه من هم جز اوناست. افسانه در مورد من با اون خواننده صحبت کرده و اونم گفته باید صدای منو بشنوه. منم یکی از آهن خودش رو خوندم و صدام رو ضبط و برای افسانه فرستادم. اون خواننده وقتی صدای من رو شنیده کلی ازم تعریف کرد و قول داده به عنوان اسپانسر مراحل مربوط به خواننده شدنم رو انجام بده.


بس که تند تند حرف می زدم نفس کم آوردم. با هیجان خاصی این حرف ها را سر میز شام برای پدر می گفتم. او با دقت حرف هایم را شنید و سپس با خونسردی گفت: «دوباره خل شدی دختر؟ آخه کی می خوای دست از این خیال پردازی ها برداری؟!» حس توی ذوقم خورد. انتظار نداشتم که پدر این گونه ضایعم کند. با این حال اما به روی خودم نیاوردم و گفتم: «باور کن خیال پردازی نیست بابا... خواننده مورد علاقه ام قول داده که همه کارهای مربوط به خواننده شدن من رو قبول کنه. اون گفته کل هزینه های سفرم رو هم تقبل می کنه!» پدر کلمه سفر را که شنید اخمی به چهره نشاند و گفت: «سفر؟ کدوم سفر؟» من من کنان گفتم: «افسانه می گفت اول باید برم دبی و بعد هم از اونجا برم . البته همه این کارها و مراحلش رو خواننده مورد علاقه ام، اون هم به صورت کاملا قانونی

ادامه مطلب

داستان زود دیر میشه

درخواست حذف این مطلب

هیچ نعمتی در دنیا پدر و مادر نمی شوند، اما گاهی اوقات بعضی از فرزندان چنان سرگرم کار و زندگی شان هستند که آنها را فراموش می کنند... امیدواریم این ماجرای واقعی برای بعضی از خوانندگان مان که چنین نگاهی به پدر و مادرهای شان دارند، تغییر پیدا کند...


من و برادر دو قلوم (ماهان) حاصل ازدواج پنجاه ساله پدر و مادری بودیم که سال ها در انتظار داشتن فرزند حسرت کشیده بودند اما به خاطر علاقه دو طرفه هرگز حاضر به ج از هم نبودند. تا این که به خواست خدا، من و ماهان بعد از سال ها انتظار به دنیا اومدیم. به گفته اطرافیان، مادرم موقع بارداری، بی نهایت زجر کشیده بود. چرا که هم، سن و سالش از بارداری گذشته بود و هم ما دوقلو بودیم و نیاز به استراحت مطلق داشت. اما به گفته خود مادرم، انگار توی اون روزها تمام دنیا از آن پدر و مادرم بوده، چون بعد از یک انتظار طولانی، خدا لطف کرده بود و در کمال ناباوری، نه یکی، بلکه دو فرزند بهشون عطا کرده بود!

ادامه مطلب

داستان کوتاه چشم آبی

درخواست حذف این مطلب

آخه فرامرزجان، من نمی فهمم تو هنوز نسترن را ندیده ای... چطور می گویی او را نمی خواهم؟



- مادرجان، چند دفعه باید بگویم... چیزی که می گویم برایم مهم است... خیلی هم مهم... چرا متوجه نیستید؟

- امان از شما جوان های امروزی... من که نمی دانم چه بگویم!

انگار قراره تو با چشم های همسرت زندگی کنی که شرط گذاشته ای همسر آینده ات باید چشم آبی باشد!

مادر این جمله را گفت و با دلخوری به آشپزخانه رفت. از یک سال پیش که در یک اداره تی استخدام شده بودم و حقوق خوبی هم دریافت می ، مادرم پایش را در یک کفش کرده بود که مرا زن بدهد...

ادامه مطلب

داستان کوتاه غربت نشین

درخواست حذف این مطلب

سرم رو به شیشه اتوبوس تکیه داده و در افکار خودم غرق بودم. فکر کرایه خانه آ ماه، فکر قرعه کشی وام خانوادگی، فکر این ترافیک که انگار خلاص شدن ازش ممکن نبود و هزارها هزار فکر ریز و درشت دیگر... به همین مسائل فکر می که صدای آرام پیرزنی که کنارم نشسته بود مرا به خود آورد. با مهربانی گفت: «خسته ای دخترم؟ اگه می خوای بخواب! به ایستگاه که رسیدیم بیدارت می کنم.» با لبخند مختصری جواب دادم: «نه مادر، خسته نیستم. فقط از ترافیک کلافه شدم.» خنده ای سر داد و ادامه داد: «این که غصه نداره عزیزم. ان شاءا... تنت سالم باشه...» گفتم: «ان شاءا... شما هم سلامت باشید.» آه بلندی کشید. فهمیدم که دلش خیلی لبریز شده. با تعجب که نگاهش ، متوجه شدم که او هم دلش برای حرف زدن تنگ شده.»


نیشخندی زد و گفت: «ان شاءا... هیچ وقت گرفتار غربت نشی....» و ادامه داد: «من تازه دیپلم گرفته بودم که در شهرستان با یکی از هم شهری هایم ازدواج . هم محلی بودیم. یک دل نه صد دل عاشق هم شده بودیم. چه دردسرها کشیدیم تا خانواده ها به این وصلت رضایت دادند. مجبور شدم جلوی پدرم بایستم. بیست ویک سالم نشده بود که دخترم متولد شد. روزگار آن قدر به کامم شیرین بود که خیال نمی هیچ وقت، هیچ ی بتونه

ادامه مطلب

داستان کوتاه بد شانسی در ازدواج

درخواست حذف این مطلب

محبوبه کلافه بود. کمی دیرتر اومد توی کلاس نشست جفتم. یه جوری عصبانی بود که ترسیدم بهش سلام کنم! از اون وقت هایی که نباید هیچی بهش بگی. این جور وقتا جزوه اش رو باز می کنه و تند تند توش می نویسه و خط می زنه. داشت در مورد اوربیتال ها حرف می زد. آخ چقدر بدم میاد از شیمی. اینجور مواقع یواشکی دستم رو می کنم توی کیفم و میرم سراغ گوشیم و اس ام اس بازی! ولی از خانم جباری می ترسم. از اون استا ه که وقتی عصبانی بشه باید خودت بهش بگی:

- ! سم؟ گلوله؟ طناب دار؟


یعنی باید خودت؛ روش خودکشیت رو با میل انتخاب کنی! با افتخار! نتونستم جلوی خودمو بگیرم. برای همین یواش بهش گفتم:

- پدر جزوه رو درآوردی. خب به جاش جون بگو چی شده؟!

- پسره استایلش مثل فرغونیه که از طبقه 12 هم افتاده، اونوقت به من تیکه می ندازه! خُب کلنگ، موجود ناشناخته جنگل های ماداگاسکار، بیل بدون دسته... اگر قراره تو شوهر من باشی که وبا بگیرم زندگیم قشنگتره! والاااا!

ادامه مطلب

داستان کوتاه آرزویم خوب بود، انتخابم نه

درخواست حذف این مطلب

۲۱ سالم نشده بود که با مجید از طریق خانواده ها آشنا شدیم. او تاجر موفقی در خارج از ایران بود که مرتب در حال رفت و آمد بین ایران و اروپا بود. البته آن زمان چند وقتی می شد که ن اروپا شده بود ولی تصمیم داشت برای ازدواج به ایران بیاید. مجید مردی ۴۱ ساله، متشخص و وضع مالی بسیار خوبی داشت. رفت و آمدها که شروع شد، خانواده ام به شدت مشتاق ازدواج من با او شدند.


من هم که در آن زمان دختر بی تجربه ای بودم و مجید اولین مردی بود که به طور جدی پا به زندگی من گذاشته بود و تا قبل از او پیش نیامده بود که با پسری به طور جدی صحبت کنم، خوشحال بودم. فقط همین را می فهمیدم که می توانم به مجید به عنوان مرد زندگی نگاه کنم و او تکیه گاه خوبی برایم خواهد بود. آن زمان دانشجو بودم، وقتی یک سال بعد از ازدواج، درسم تمام شد دیگر به دنبال ادامه تحصیل نرفتم. راستش خودم فکر می کنم چون در خانواده محبت چندانی ندیده بودم

ادامه مطلب

داستان باتلاق

درخواست حذف این مطلب

دلم از گرسنگی می رفت. صبح زود، چند لقمه نان و پنیر و یک استکان چای که مادربزرگ با هزار غر و منت با خاک قند، شیرین کرده بود، خورده و راهی مدرسه شده بودم. هیچ وقت پولی نداشتم تا همچون همکلاسی هایم از بوفه مدرسه خوراکی ب م و همیشه زنگ های تفریح یا به بهانه درس خواندن داخل کلاس می ماندم و یا به گوشه خلوت حیاط می رفتم تا از گزند نگاه های تمس آمیز بچه ها دور باشم. من درس خوان ترین شاگرد کلاس بودم و همه نمراتم بیست بود. اما بی پول ترین... امتحان ریاضی آن روز را هم خوب داده بودم و در حالی که دیگر هیچ توانی در جسم کوچکم نبود به سمت خانه راه افتادم


سر کوچه مان که رسیدم صدای فریادهای پدر و مادرم به گوشم رسید. حتما مثل همیشه دعوای شان شده بود. حتما مثل همیشه بی پولی و خماری به پدر فشار آورده و مادر را زیر مشت و لگد گرفته بود تا اندک حقوقی که از کار در تولیدی نصیبش می شد، را از چنگش در بیاورد و بتواند، ج چند روز موادش را تامین کند. مادر همیشه این جور مواقع اول مقاومت می کرد، اما وقتی نمی توانست در برابر کتک های پدر طاقت بیاورد با هزار و بد و بیراه گفتن، دستمزدش را به بابا می داد، تا دست از سرش بردارد.

ادامه مطلب

داستان کوتاه حکمت خدا

درخواست حذف این مطلب

- متاسفانه دختر شما...

وقتی مسئول آزمایشگاه این جمله را گفت دنیا دور سرم چرخید و چشمانم سیاهی رفت. ناخودآگاه تعادلم را از دست دادم و نقش بر زمین شدم.

بعد از آن که مسئولان آزمایشگاه آب قندی به من و کمی دلداری ام دادند، از آنجا بیرون زدم. هنوز هضم این موضوع برایم سخت بود. مگر امکان داشت؟ مگر می شد که یک دختر کوچولوی چهار ساله دچار سرطان خون پیشرفته بشود؟ اصلا چرا فرشته کوچولوی من؟ مگر او با آن قلب مهربان و چشم های معصومش گناهی مرتکب شده بود که حالا باید تاوان آن را پس می داد؟ نمی توانستم قدم از قدم بر دارم و برای همین به پارک کوچک کنار آزمایشگاه رفتم و شروع به گریه ... ناخودآگاه به گذشته ها پرتاب شدم و خود را به دست افکارم سپردم


حدودا ده سالی بود که با نسترن ازدواج کرده بودم. من نوازنده پیانو بودم و نسترن یک نقاش نسترن از شاگردان من و مدتی برای آموزش پیانو نزد من می آمد. آن روزها احساس می کردیم که افکار و روحیات مان به هم خیلی نزدیک است. من اساسا در زندگی تفکر خاصی داشتم و برای همین، مطمئن بودم که هر ی بامن نمی تواند زندگی کند. مضاف بر این که، خودم نیز همیشه دوست داشتم تا با یک هنرمند ازدواج کنم و برای همین در همان جلسات اول جذب نسترن شدم.

ادامه مطلب

داستان تهرون

درخواست حذف این مطلب

پدرم کارگر ساده شهرداری بود و وضع مالی خوبی نداشتیم. وقتی دست های پینه بسته و پاهای خسته اش رو می دیدم از درون می ش تم اما کاری از دستم بر نمی یومد! ناگفته نماند که گاهی از فرط گرسنگی چشم هامو می بستم و دهانم را به ناروا باز می و از زمین و زمان می نالیدم، اما در مقابل سکوت پدر و مادرم خیلی زود پشیمون می شدم و با بغضی که بیشتر مواقع تو گلوم سنگینی می کرد ازشون عذرخواهی می کرد


من دو تا برادر کوچک تر هم داشتم که تر و خشک شون کار راحتی نبود و همین که پدرم از پس مخارج اونها بر می یومد کافی بود! البته کمک چند نفر از افراد خیر شهرمون بی تاثیر نبود. شهر ما خیلی کوچیک بود و مردمانش تقریبا همدیگر رو می شناختن. رفت و آمد در همچین شرایطی کار راحتی نبود. نزدیک کنکور بود و خودمو توی اتاق حبس کرده بودم. تحت شرایط نامناسبی که داشتیم با سختی و تلاش زیاد تونسته بودم تا این مقطع تحصیلی پیش برم و تمام آرزوم قبول شدن تو کنکور بود.

ادامه مطلب

داستان کوتاه بخت مشترک

درخواست حذف این مطلب

زندگی اولم شش ماه بیشتر دوام نیاورد. شوهرم پسر یکی از دوستان نزدیک پدرم بود و ازدواج مان به اصرار پدرهای مان انجام شد. من تازه از فارغ حصیل و در شرکتی مشغول به کار شده بودم. از اول هم راضی به ازدواج با ی که پدر برایم درنظر گرفته بود نبودم اما مگر پدر دست بردار بود؟ مدام از خوبی های پسر دوستش تعریف می کرد و می گفت: «به بخت خودت لگد نزن. دیگه ی بهتر از این پسر رو پیدا نمی کنی!» با ن یتی سر سفره عقد نشستم و وقتی چهره درهم و اخم آلود نامزدم را دیدم یک حسی ته دلم نهیب زد که او هم از روی اجبار راضی به ازدواج با من شده! زندگی مشترک مان را با اخم و اوقات تلخی آغاز کردیم. هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم. جز سلام و احوالپرسی حرف دیگری بین مان رد و بدل نمی شد. همسرم دیر وقت به خانه می آمد.


از رفتارش پیدا بود که دوستم ندارد. خب من هم همین حس را به او داشتم. من هم نمی توانستم مهر او را در دلم بپذیرم. بالا ه از هم جدا شدیم. شوهرم یک شب اعتراف کرد که به اجبار پدرش مجبور به ازدواج با من شده و از ترس این که پدرش او را از ارث محروم نکند پای سفره عقد نشسته. گفت دیگر نمی تواند این زندگی سرد و بی روح را تحمل کند و به این ترتیب بود که ما از هم جدا شدیم. تلاش های اطرافیان برای پیوند دوباره ما بی فایده بود. پدر که خودش را در ازدواج ناموفق من مقصر می دانست مدام خودش را سرزنش می کرد و رابطه اش را با دوست چند ساله اش قطع کرد.

ادامه مطلب

داستان کوتاه طناز

درخواست حذف این مطلب

از لابه لای پرونده ها چشمم به پرونده « پاشا» افتاد. مرد جوانی که مرتکب قتل شده بود و حالا باید در انتظار طناب دار می نشست...

من پایه یک دادگستری بودم و خانواده پاشا به تازگی منو به عنوان پسرشون انتخاب کرده بودند. در جلسات معارفه حضوری وقتی پای حرف هاش می نشستم دلم به حالش می سوخت و پس از تحقیقات گسترده و اثبات ادعاهاش تصمیم گرفتم برحسب وظیفه ام هر کاری که از دستم برمی آد برای تبرئه و نجاتش انجام بدم. کار دشواری بود چون رفع اتهام از یک قاتل، ساده نیست.


یک شب که بسیار خسته بودم و زیر دوش سعی داشتم خستگی رو از تنم بشورم همسرم آهسته به در زد و گفت: خانم نادری پشت خط، به سرعت شیر آب رو بستم و جواب دادم. از پشت خط فقط صدای زار زدن هاش به گوش می رسید. به آرامش دعوتش و گفتم خانم نادری اتفاقی افتاده؟!با ص نالان گفت: دیگه چه اتفاقی بدتر از این که پسر بی گناهم زیر تیغه؟ روزها و شب ها داره پشت هم می یاد و ما هنوز نتونستیم کاری براش انجام بدیم. آقای قیدی، عاجزانه ازتون خواهش می کنم وقت بیشتری برای رهایی بگذارید. بعد از خدا، امیدم به شماست.

ادامه مطلب

داستان کوتاه مهر نهفته

درخواست حذف این مطلب

ببین، هر جای دنیا هم که باشی پیدات می کنم. حتی اگه آب شی بری تو زمین. تو خیلی به من بد اری. مثل یه بختک می افتم رو زندگیت تا حسابمو باهات صاف کنم...

«خواب و توهم نبود! خودش بود! ی که سال ها پیش تو خاطرات مبهمی که کم و بیش به خاطر دارم، تو زندگیم ریشه دُونده بود و حالا بعد از این همه سال دوباره سروکله اش پیدا شده بود! و درست زمانی که سر و سامون گرفته بودم و چند سالی از زندگی مشترکم می گذشت! نفسم در نمی یومد. ضربان قلبم به شماره افتاده بود و هر آن، تصور می نفس های آ مو می کشم! دستم یخ زده بود به زور گوشی موبایلمو نگه داشته بودم!»


وقتی سکوتم رو دید، با فریاد ادامه داد؛ به من بگو چرا؟ چرا بهترین سال های عمرمو اب کردی؟ چرا لعنتی؟ کارهام اشتباه بود، آره رفتارهای من کلا غلط بود. اما تو می تونستی آدمم کنی. می تونستی از این برزخ نجاتم بدی. مادرت فکر می کرد اگر منو بندازه زندان دیگه همه چیز تمومه، آره؟! خیلی دلم می خواد ع العملشو ببینم وقتی بفهمه دوباره قراره رو سرش اب شم. چند ماه بیشتر توی اون اب شده نبودم اما برام به اندازه یه قرن گذشت. تو تمام این سال ها که از زندان آزاد شدم

ادامه مطلب

داستان تاوان خیانت

درخواست حذف این مطلب

با خوشحالی خود را به مریم رساندم. او نزدیک همان رستوران شیک انتظار مرا می کشید. همان جایی که برای اولین بار یکدیگر را ملاقات کردیم و آشنا شده بودیم. با نوعی شتابزدگی تا ی را متوقف و از آن پایین جستم و با دست اشاره . مریم دوان دوان خودش را به من رساند و وقتی به یک قدمی من رسید نفس ن و در حالی که سرخ شده بود پرسید: موفق شدی؟


- آره، به تا ی اجازه وج نمیدن، ولی من گرفتم. بزن بریم.

- چه خوب پس همین جا منتظر من باش تا برم لباس خودمو عوض کنم و برگردم...

- خب چرا پیاده؟ می رسونمت و همونجا منتظرت می مونم. اینجوری که بهتره

- راست می گی ها... از خوشحالی گیج شدم.

کنار من نشست و ما حرکت کردیم. فاصله زیادی تا خانه مریم نبود. برای همین زود رسیدیم و او بلافاصله پیاده شد و رفت. من نیز در همان حد فاصل به گذشته پرتاب شدم.

من و مریم تقریبا سه ماه پیش آشنا شدیم. آن روز من سه مسافر خود را نزدیک میدون بهارستان پیاده و به راه ادامه دادم. اما هنوز خیلی دور نشده بودم که چند دختر دست بلند د. پنج نفر بودند. من تا ی خود را متوقف . یکی از آنها همین مریم بود که خم شد و گفت: آقا ماها را می رسونید؟

ادامه مطلب

داستان کوتاه آن روی سکه

درخواست حذف این مطلب

مهین، هیچ وقت به زمین و زمان بند نبود و هر وقت توی کلاس بچه ها دسته گل به آب می دادند... خانم ناظم بی برو برگرد دنبال سرنخ بود آن هم از کارهای مهین! که معمولا هم حدس خانم ناظم درست از آب در می آمد و نقش مهین در آن ابکاری کاملا محرز بود.


میانه من و مهین بد نبود تا این که در یکی از جلسات امتحانات آ سال، من به او تقلب رساندم و مهین هم که انتظار چنین کاری را از من نداشت کلی کیف کرد! در عوض این لطف، او «آی. دی» فردی را به من داد که من ندانسته و ناخواسته وارد ماجرایی شدم که زندگی ام عوض شد. آ ین امتحان را هم که دادیم مهین پیش من آمد و گفت:

هی... بچه مثبت... بچه درسخون... ح خوبه؟ واقعا که بچه باحالی هستی! جون خودت اگه اون تقلب رو به من نرسونده بودی اوضاعم خیلی شیر تو شیر می شد. خیلی دلم می خواد من بتونم درحق تو لطفی م.

ادامه مطلب

داستان پیانیست

درخواست حذف این مطلب

- شما شغلتون چیه آقا بهزاد؟

- عرض که خدمت تون... من موزیسین هستم... آهنگساز!

- بنده هم شغل تون رو پرسیدم، نه سرگرمی و تفریح تونو!

همین چند جمله ابت کافی بود تا بهزاد ترش کند و خیلی زود از پدرم خداحافظی کند و برود.



با رفتن او مانند پلنگی زخمی به سمت پدر یورش بردم و با خشم گفتم:

- واقعا که! این چه طرز رفتاری بود که با این بیچاره داشتین؟ چرا آبروی منو می برید؟

پدر هم که می دانست من چنین ع العملی نشان خواهم داد، مرا به آرامش دعوت کرد و گفت:

- مهشید جان چرا از روی احساس رفتار می کنی؟ مگه من بد تو رو می خوام؟

اما این کلمات چیزی نبود که مرا آرام کند و با همان لحن عصبانی پاسخ دادم:

ادامه مطلب

داستان کوتاه تقدیر

درخواست حذف این مطلب

هنوز بچه های هم سن و سال من مشغول بازی فوتبال و گذراندن ایام جوانی بودند که من وارد بازار کار شدم.

نه این که ارتباطم با دوستان قطع شود، که اتفاقا به لحاظ وضعیت محل کارم که نزدیک خانه بود، بیشتر می توانستم با دوستان باشم. علت این که در اوج جوانی مشغول به کار شدم، مشکلات خانواده ام بود. پدر پیرم که یک عمر ج من و مادر و دو خواهرم را بر دوش کشیده بود، دیگر نا توان تر از آن بود که بتواند مخارج قریب الوقوع ج ه خواهرانم و مخارج تحصیل مرا بپردازد. این بود که کمک ج خانه شدم.


شاید یک سال بعد بود که روزهای سربازی فرا رسید. روزهایی که مصادف بود با جنگ تحمیلی و من مجبور بودم برای خدمت سربازی راهی جبهه های جنوبی شوم.

حسن آن روزها و خدمت سربازی در ایام جنگ این بود که همه بچه ها اعم از فقیر و غنی، خیلی زود با یکدیگر صمیمی می شدیم و خیلی زود به نوعی مراقب هم بودیم تا کمتر ی آسیبی ببیند.

عجب روزهایی بود آن روزها، گاهی اوقات نگهبانی که می دادیم در دل شب به ناگهان دشمن حمله می کرد و ما مجبور بودیم از خود و سرزمین مان دفاع کنیم. چه روزهایی که دوستان مان جلوی چشمانم توسط دشمن بعثی جان باختند و ما برای شان اشک ریختیم.

ادامه مطلب

داستان کوتاه کافه محبت

درخواست حذف این مطلب

اربعین نزدیک بود. سال ها بود که همسرم اصرار می کرد بریم کربلا. از وقتی راه باز شد، هفته ای نبود که ماس نکنه بریم پابوس آقا. خیلی از دوستام رو آنجا جا گذاشته بودم، شاید به همین خاطر بود که هر سال با این که دلم می خواست به کربلا بروم، اما به خاطر وضعیت جسمانی ام، این اتفاق پیش نمی افتاد. حالا پای چپ خودم بمونه که همان جا برای همیشه رفیق نیمه راه شد. اما حالا که صَدام رو مثل یک موش از یه دخمه درآوردند و بالای دار کشیدند همه چیز فرق می کرد. باورم نمی شد آن مرد جنایتکار به این روزگار بیفتد. یاد حرف های رفیق جانبازم که سال پیش شهید شد افتادم... همیشه می گفت این «آدمکش موندنی نیست و ما هم با مردم عراق سر جنگ نداریم...»


تا این که دو سال پیش، وقتی به همسرم گفتم که برای سفر آماده بشه سر از پا نمی شناخت. بنده خدا سال ها، دوری و دل نگرانی و زندگی در کنار یک معلول رو تحمل کرد و هیچ وقت دم نزد و حالا بعد از سال ها راهی سرزمینی شده بود که عمری زی رو آرزو داشت. اما من ازش خواستم یک بار دیگه از خود گذشتگی کنه و تا کربلا رو بدون من بره، تا اونجا به هم ملحق بشیم. حس دلخور شد و البته دلخوری اش هم بجا بود: می گفت من این همه سال صبر تا با هم بریم و حالا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه خطر بزرگ

درخواست حذف این مطلب

در تمام دوران تحصیلم هیچ نقطه ضعفی، از نظر مسایل اخلاقی نداشتم و کارهایی از این گونه، اصلا خوشم نمی آمد؛ همیشه سعی می ، دوستانم را که زمینه چنین انحرافاتی داشتند، را راهنمایی کنم. اما گرفتار


مشکلی شدم و فهمیدم همه انی که دچار انحراف و اشتباه شده اند، ذاتا بی بند و بار نبوده اند؛ بلکه اغلب آنها هم مثل من، بیش از حد به خودشان اطمینان داشته اند و اتفاقا از همین نقطه ضعف بزرگ، ضربه خورده اند.

ماجرا از آن جا آغاز شد که دیپلم گرفتم و در کنکور قبول نشدم. تصمیم گرفتم شغلی پیدا کنم... خانواده ام با این امر موافقت د؛ تنها مادرم به خاطر دغدغه هایی که نسبت به محیط کار آینده من داشت، با اشتغال من موافق نبود و می گفت: «دخترم! کار را می خواهی چه کار؟ بنشین درس بخوان و سال دیگر در کنکور شرکت کن، الان وضع طوری نیست که یک دختر جوان بتواند در هر محیطی کار کند.» ولی من به خاطر اعتماد بیش از اندازه به خودم، تصمیم گرفتم حتما شغلی پیدا کنم، تا به اصطلاح، متکی به خودم باشم و در آینده روی پای خودم بایستم. از آن زمان در جستجوی کار برآمدم؛ بالا ه روزی در صفحه آگهی رو مه ای، چشمم به یک آگهی افتاد. تماس گرفتم و قرار شد برای مصاحبه به محل شرکت بروم.

ادامه مطلب

داستان دارا و ندار

درخواست حذف این مطلب

آزاده... من عاشقتم، وقتی حتی یک لحظه به این فکر می کنم که شاید به هم نرسیم دیوانه می شم. تو فکر می کنی وقتی من و مادرم بیاییم خواستگاری تو، مادر و پدربزرگت با دیدن ما چه برخوردی داشته باشن؟ حتما با یک تیپا پرتمون می کنن بیرون. گناهم چیه که پدرم یه کارگر ساده ساختمونی بوده، وقتی من بچه بودم مرده و مادر بیچاره ام با کار تو خونه این و اون، منو بزرگ کرده و به اینجا رسونده؟ گناه من چیه که عاشق تنها نوه آقای اصلانی شدم؟ اگه مادرت رو ندیده بودم، باز یه چیزی، اما حالا که چند بار دیدمش و از طعنه ها و کنایه هاش در امان نبودم، مطمئنم تو جلسه خواستگاری حس غرور من و مادرمو لگد مال می کنه


من از پشت گوشی به حرف های یوسف گوش می وقتی صحبتش به اینجا رسید آهی کشیدم و گفتم: «خی قرص قرص آقایوسف، منم اونقدر تو رو دوست دارم که حاضرم به خاطرت با مادر و پدربزرگم مبارزه کنم!! من امشب با پدرم حرف می زنم. در ضمن بد نیست بدونی که پدربزرگم خیلی منو دوست داره و همیشه به من احترام می ذاره.»

* * *

باجی خانم و شوهرش که یک عمر به خانواده ما خدمت کرده بودند، پیرتر از آن بودند که دیگر از عهده کارهای سنگین خانه مانند نظافت و... بر بیایند. یوسف را یکی از دوستان مادرم به او معرفی کرده بود و به این ترتیب بود که پای یوسف به خانه مان باز شد. او هفته ای دو روز، چند ساعتی به خانه مان می آمد و کارها را انجام می داد و می رفت. راستش من از همان دفعه اول، دومی که یوسف را دیدم حس خوبی به او پیدا و زمانی این حس تبدیل به عشق و علاقه شد!! که فهمیدم یوسف دانشجوی سال دوم ی است و در همان دانشکده ای که من درس می خوانم، مشغول به تحصیل است! وای خدای من... مگه می شه.

ادامه مطلب