داستان کوتاه خالی بندی

درخواست حذف این مطلب

بعضی ها دست خودشون نیست انگار، خالی می بندن جوری که مرغای آسمون یکی یکی سقوط می کنن کف خیابون! یکی از این خالی بندا فریدون همکارمه. ما توی بازار هم کاریم، هر دو تامون تو صنف روسری و شال فروشی هستیم. مغازمون جفت همه. یه وقتایی حس با هم کل کل داریم. بالا ه بازاره و سود ریال به ریالش ارزش داره، یه وقتایی هم بدون هم نهار نمی خوریم. فریدون خیلی پسر ماهیه. حرف نداره. فقط موهاش رو عین جوجه تیغی سیخ سیخی درست می کنه، یه ده که چه عرض کنم خیلی خالی می بنده، جوکاش رو نمی شه واسه ی تعریف کرد، زیاد حرف می زنه و... خب گفتم پسر ماهیه!

دیروز حوالی ظهر نشسته بودم تو مغازه. فریدون اومد تو، پشت سرش کریم که مغازه اش یه ده اونورتره و تو کار بدلیجاته. کریم بی سلام علیک گفت:

- مصطفی! «آقا منو میگی» چیست؟


گفتم:

- یعنی چی؟!

تا فریدون خواست چیزی بگه، کریم با همون ریش بزی اش گفت:

- «آقا منو میگی» عبارتی است برای شروع یک خالی بندی بزرگ! دقت کردی این فریدون همه اش می گه آقا منو می گی!

یه ده فکر ، دیدم راست می گه ها! فریدون دم به دقیقه می گه «آقا منو میگی»!! بعد پشتش یه خالی می بنده در حد چی! گنده! فریدون خودش پرید وسط گفت:

- آقا من کی خالی بستم؟! ب هم بابام ضایعم کرد وحشتناک! داشتیم هندی میدیدیم سلمان خان با یه کلاش یه گردان زرهی رو نابود کرد! گفتم بابا اینا خالی بندیه!!! بابام برگشت گفت که خالی بندی اینه که با اون ماشین بی صاحابت که نمی شه مسافر زد، تو هم که سیگار نمی کشی ولی بازم ماشینت و خودت بوی سیگار میدین، حتما به خاطر هوای آلودس! هیچی دیگه ضایع شدم و همه رو به دیدن ادامه دعوت ! اینم پدر ما داریم یه کلمه حرف زدم تا سه روز بعد میومد هم ماشینو بو می کرد هم لباسای منو!

ادامه مطلب