داستان کوتاه گذر جوانی

درخواست حذف این مطلب

دلش پر بود از مهر همسر جوان و مهربانش، دختری شهرستانی با سن و سالی کم، اما پاک و امیدوار، خانم خانه شده بود، با این که تقریبا هر دو سن و سال کمی داشتند و از نظر مالی در سطح نسبتا پایینی بودند، اما با همه وجود، از این که با هم زدواج کرده، خوشحال بودند و به هم عشق می ورزیدند. آنها معتقد بودند که پول خوشبختی نمی آورد و بیشتر عشق و محبت خوشبختی را معنا می بخشد.




مهری هم دلش می خواست در کنار همسرش کار کند و زندگی اش را در کنار همسرش رونق بخشد برای همین آنها تصمیم گرفتند برای تشکیل زندگی راهی تهران شوند تا بتوانند در کنار همدیگر و با هم یک زندگی خوب بسارند.

روزی که به تهران، به این شهر پر هیاهو قدم گذاشتند خوب می دانستند با آن پول اندک نمی توانند، جای خوبی را اجاره کنند، به همین دلیل سراغ پیر زنی که آشنای قدیمی شان بود و از قدیم با پدر و مادر مهری، نان و نمکی خورده بود رفتند. وقتی به خانه اش رسیدند و ماجرا را برای او گفتند پیرزن قبول کرد با همان پول اندک، زیرزمین خود را در اختیار آنها قرار دهد. یک اتاق 12متری تاریک و یک زیر پله که به جای آشپزخانه استفاده می شد و یک که گویا از قبل انباری بوده و تنها با کمی سیمان، یک کفشو و یک دوش تبدیل به شده بود.

ادامه مطلب