داستان کوتاه گرونی

درخواست حذف این مطلب

کفری شد ه بود ، هی نچ نچ می کرد . عاد تشه، وقتی یه چیزی توی مخشه هی نچ نچ می کنه، از وقتی کوچیک بود این کار رو می کرد . بچه ها تو محل بهش می گفتن:

- اسکیپی، کانگوروی بوته زار!

آخه اسکیپی اینطوری بود . یه کانگورو بود که هر کی می افتاد توی د رد سر تو یه جنگل، این میومد پیش محیط بانا و اونقد نچ نچ می کرد که همه بفهمن یه چیزی د ید ه. گفتم:

- ها چی شد ه آرش! بگو د یگه کشتیمون از بس نچ نچ کرد ی!


وایستاد ه بود جلوی یخچال و یه تخم مرغ د ستش بود . گفت:

- گرونی شد ه...خب قبول!! حجم شیرها کم شد ه...قبول! باد چیپسا زیاد شد ه...قبول! لواشکا نازک تر شد ن...اونم قبول! اما تخم مرغا رو د یگه چجوری کوچیکشون کرد ین؟ نه خد ایی د روغ می گم؟ یعنی مرغا رو رژیم مید ن؟

نگاه کرد م بهش، د ید م راست میگه. تخم مرغه اند ازه فند ق بود ! آرش هی سرش رو ت می د اد و می گفت:

- این مسئولین چرا رسید گی نمی کنن!

آرش د و سال از من بزرگ تره، ولی اون هم مثل ازد واج نکرد ه. خود ش می گه:

ادامه مطلب