داستان قبرستان مرموز

درخواست حذف این مطلب

اجازه بدهید حاشیه نروم و همان اول کار اعتراف کنم که از بچگی علاقه عجیبی به ماجراهای ماورایی و غیرطبیعی داشتم.خوب به خاطر دارم که در همان سنین نوجوانی با ولع، کتاب های داستانی مربوط به ارواح و اشباح و اجنه را می یدم و می خواندم و بعد هم حس می ترسیدم... انگار از این نوع ترسیدن لذت می بردم.


یادم هست که دوازده ساله بودم و با ید یکی از این کتاب ها چنان روح و روانم بهم ریخت که بعد از آن پدر، ید و خواندن این جور چیزها را برایم منع کرد. اما من شیفته این داستان ها بودم و دست بردار نبودم.

این ایام گذشت و من بزرگ تر شدم و کم کم ترسم تبدیل به نوعی بی تفاوتی شد. حقیقت را بخواهید در ایام جوانی و با ورود به ، اگرچه این موضوعات برایم جالب و جذاب بود،اما دیگر هیچ چیز مرا نمی توانست بترساند و به این چیزها به دیده افی نگاه می . به زبان دیگر هنوز برایم این وادی ها جذاب بود، اما هیجان ترس برانگیزی نداشت و کم کم هم، این چیزها از ذهنم درحال رخت بر بستن بود که حدودا ترم شش یا هفت بود که با فربد و حسام جور شدم و روز به روز دوستی ما عمیق تر و پررنگ تر شد.

ادامه مطلب