داستان کوتاه عروس چاق

درخواست حذف این مطلب

بیست و دو سال سن دارم و ۵ ماه است که با نامزد شده ام. او پسر آرام و با وقاری است و برای ساختن آینده مان خیلی تلاش می کند، البته پدرش هم قول داده که طبقه دوم خانه خود را برای ما بسازد تا مشکلی از بابت مسکن نداشته باشیم.


افسوس که از همان روز اول با مادر شوهرم مثل کارد و پنیر هستیم. او مدام مرا مس ه می کند و می گوید: تو چرا این قدر چاق و بی ریخت هستی. ما خج می کشیم جلوی دوست و آشنا بگوییم عروس مان مثل غول، قوی هیکل و بدشکل است. حرف های تمس آمیز او باعث شد، دو خواهر شوهرم نیز از حریم احترام خارج شوند و مرا به باد تمس بگیرند. من هم فقط در جواب آنها می گفتم نامه فدایت شوم که برای تان ننوشته بودم تا به خواستگاری ام بیایید.

ادامه مطلب