داستان کوتاه درس بزرگ

درخواست حذف این مطلب

همیشه عادت داشتم قبل از خواب چند صفحه کتاب بخوانم، البته من و دوستم میلاد به خاطر علاقه به کتاب خوانی که داشتیم با هم یک کتاب از کتابخانه می گرفتیم و با هم آن را می خو م و تقریبا با هم تمامش می کردیم.

چند ماه پیش در یک شب بهاری، وقتی چشم هایم را از روی کتاب برداشتم ساعت ۱۰ شب بود و احساس خستگی و بی حوصلگی می . با خمیازه ای از پشت میزم بلند شدم و به دوستم زنگ زدم و پرسیدم: شیری یا روباه! چند فصل دیگر مانده تا این کتاب را تمام کنی؟ میلاد هم تقریبا سی صفحه از کتاب را خوانده بود، طبق معمول چند دقیقه ای خوش و بش کرد و سپس پیشنهاد داد تا با هم گشتی بزنیم و یک لیوان آب میوه، نوشجان کنیم.


از شنیدن این پیشنهاد، استقبال . بلافاصله آماده شدم و به دنبال میلاد رفتم. در آن شب زیبای بهاری، مزه پرانی های دوستم توی ماشین گل انداخته بود و با دلقک بازی های او، لحظات خوشی سپری می شد، اما ناگهان در خیابان کوهسنگی، خانم میانسالی را به همراه دختربچه ای دیدم که کنار خیابان ایستاده است و دست تکان می دهد. به محض این که پایم را از روی پدال گاز برداشتم و سرعت خودرو کم شد خانم میانسال گفت: مستقیم!

ادامه مطلب