داستان روی تلخ

درخواست حذف این مطلب

توی فرودگاه به شیما که گریه می کرد و در عین حال می خواست گریه بابک نه ساله و بهارک هفت ساله ام را ت کند، رو و گفتم:

پس یادت نره شیما... من سر ماه، هر چی حقوق گرفتم برات می فرستم. مقداری از پول رو برای خودت و بچه ها بردار. بقیه رو جمع کن، یا چیزی ب که بشه فردا به عنوان سرمایه ازش استفاده کنیم.

شیما هم مدام اشک می ریخت و «چشم» می گفت. آ سر هم کرد:


تو نگران نباش فرهاد... درسته که سختی می کشی. اما من با پول ها، یا ماشین می م و یا یه خونه. ان شاءا... وقتی برگردی، دوران سختی همگی مون تموم می شه، من منتظرت هستم.

خم شدم و اشک های دو فرزندم را بوسیدم و با شیما خداحافظی و هر سه را به خدا سپردم و راهی ما ی شدم.

هواپیما که از زمین کنده شد و آسمان تهران را ترک کردیم، دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و ناخودآگاه بغضم درهم ش ت و اشک هایم جاری شد. نمی دانم چرا، اما در آن لحظه به طرز وحشتناکی دلم برای شیما و دو فرزندم تنگ شد. مهماندار هواپیما که متوجه حالم شده بود به نزدم آمد و گفت:

- حال تون خوبه آقا؟ می خواین براتون کمی آب بیارم؟

ادامه مطلب