داستان اوج غرور

درخواست حذف این مطلب

این که می گویند فلانی «طاقت خوشی رو نداره»، کاملا حقیقت دارد. من این واقعیت را با تمام وجود در زندگی ام لمس کرده ام. بگذارید همه چیز را از اول برای تان بگویم؛ ما یک خانواده چهار نفره کاملا خوشبخت بودیم. پدر و مادرم که هر دو تحصیلکرده و بودند، برای رفاه و پیشرفت من و برادرم از هیچ تلاشی فروگذار نمی د. آنها همه شرایط را طوری فراهم می د که من و برادرم جز درس خواندن به چیز


دیگری فکر نکنیم. ما یک گروه شش نفره شامل سه دختر و سه پسر از فامیل بودیم که برای کنکور و قبولی در درس می خو م. جزوه و کتاب درسی به هم قرض می داریم و بزرگ ترین هدف مان زدن فک یکدیگر و آوردن رتبه خوب در کنکور بود. بعد از ی ال استرس و بی خو کشیدن و روزی پانزده ساعت درس خواندن بالا ه روز کنکور فرا رسید. بیش از همه بچه ها من به نتیجه کارم مطمئن بودم و می دانستم با یک رتبه ای عالی در کنکور پذیرفته خواهم شد اما راستش خودم هم هیچ تصور نمی که با یک رتبه ای دو رقمی آن هم در صنعتی شریف پذیرفته شوم.

ادامه مطلب