داستان ساده لوح

درخواست حذف این مطلب

جلوی آینه ایستادم و خودم را نگاه . رنگم حس پریده بود و دست هایم می لرزید. حرف های «راشین» در گوشم زنگ می زد. تمام نشانی هایی که می داد درست بود. نمی توانستم باور کنم، آ «مجید» چطور دلش آمده بود که چنین خیانتی را در حقم مرتکب شود، آن هم با زنی چون راشین! وسایلم را تندتند در چمدان جمع و منتظر آمدن مجید شدم. باید تکلیفم را با او روشن می .


دیگر نمی توانستم به این زندگی ادامه دهم. شب که مجید به خانه آمد رفتارش مثل همیشه بود؛ عادی و مهربان! به چهره اش که نگاه می زبانم نمی چرخید تا کلامی حرف بزنم اما وقتی یاد تلفن راشین می افتادم اعصابم بهم می ریخت. مجید از همان بدو ورودش به خانه متوجه ح م شد. چشمان پف کرده ام را که دید با تعجب پرسید: «چیزی شده؟ چرا گریه کردی؟» دلم نمی خواست به چشمانش، چشمانی که این همه سال به من دروغ گفته بودند نگاه کنم. سرم را پایین انداختم و گفتم: «برو لباسات رو عوض کن. می خوام باهات حرف بزنم!» مجید با نگرانی روبرویم نشست و گفت: «نمی خواد، زود باش بگو ببینم چی شده؟» بی آن که نگاهش کنم گفتم: «چرا به من نگفته بودی که یکی دو ماهه راشین رو ا اج کردی؟» مجید با تک سرفه ای گلویش را صاف کرد و گفت:

ادامه مطلب