داستان کوتاه گل فروش

درخواست حذف این مطلب

آن روز هم مثل همیشه از کار روزانه خسته بودم و درگیری مختصر با یکی از همکارانم هم بیش از پیش مرا کلافه کرده بود. دوست داشتم زودتر به خانه برگردم، یک مسکن بخورم و تا صبح فردا از جایم تکان نخورم. با عجله رانندگی می . به همین خاطر وقتی به چهار راه نزدیک خانه رسیدم و عدد تایمر چراغ راهنما را خواندم، حس عصبانی شدم.


سرم را که به شدت درد می کرد، به فرمان اتومبیل چسباندم و چشم هایم را برای لحظه ای بستم. برای لحظه ای احساس آرامش که صدای ضربه به شیشه ماشین، مرا از جا پراند. در ابتدا ترسیده بودم و از این که یک نفر آرامش چند لحظه ایم را به هم زده بود به شدت عصبی بودم. سرم رو بلند و با خشم به ای که کنار پنجره ایستاده بود نگاه . لبخند دخترک روی لب هاش خشکید. بی آن که فکر کنم، با عصبانیت گفتم: «من به بچه های گدا پول نمی دم. برو...» اشک توی چشم هاش حلقه شد. با ص که به سختی شنیده می شد گفت: «من گدا نیستم. گل فروشم...» تازه نگاهم به گل های توی دستش که داشت پلاسیده می شد افتاد.

ادامه مطلب