داستان تهرون

درخواست حذف این مطلب

پدرم کارگر ساده شهرداری بود و وضع مالی خوبی نداشتیم. وقتی دست های پینه بسته و پاهای خسته اش رو می دیدم از درون می ش تم اما کاری از دستم بر نمی یومد! ناگفته نماند که گاهی از فرط گرسنگی چشم هامو می بستم و دهانم را به ناروا باز می و از زمین و زمان می نالیدم، اما در مقابل سکوت پدر و مادرم خیلی زود پشیمون می شدم و با بغضی که بیشتر مواقع تو گلوم سنگینی می کرد ازشون عذرخواهی می کرد


من دو تا برادر کوچک تر هم داشتم که تر و خشک شون کار راحتی نبود و همین که پدرم از پس مخارج اونها بر می یومد کافی بود! البته کمک چند نفر از افراد خیر شهرمون بی تاثیر نبود. شهر ما خیلی کوچیک بود و مردمانش تقریبا همدیگر رو می شناختن. رفت و آمد در همچین شرایطی کار راحتی نبود. نزدیک کنکور بود و خودمو توی اتاق حبس کرده بودم. تحت شرایط نامناسبی که داشتیم با سختی و تلاش زیاد تونسته بودم تا این مقطع تحصیلی پیش برم و تمام آرزوم قبول شدن تو کنکور بود.

ادامه مطلب