داستان کوتاه بد شانسی در ازدواج

درخواست حذف این مطلب

محبوبه کلافه بود. کمی دیرتر اومد توی کلاس نشست جفتم. یه جوری عصبانی بود که ترسیدم بهش سلام کنم! از اون وقت هایی که نباید هیچی بهش بگی. این جور وقتا جزوه اش رو باز می کنه و تند تند توش می نویسه و خط می زنه. داشت در مورد اوربیتال ها حرف می زد. آخ چقدر بدم میاد از شیمی. اینجور مواقع یواشکی دستم رو می کنم توی کیفم و میرم سراغ گوشیم و اس ام اس بازی! ولی از خانم جباری می ترسم. از اون استا ه که وقتی عصبانی بشه باید خودت بهش بگی:

- ! سم؟ گلوله؟ طناب دار؟


یعنی باید خودت؛ روش خودکشیت رو با میل انتخاب کنی! با افتخار! نتونستم جلوی خودمو بگیرم. برای همین یواش بهش گفتم:

- پدر جزوه رو درآوردی. خب به جاش جون بگو چی شده؟!

- پسره استایلش مثل فرغونیه که از طبقه 12 هم افتاده، اونوقت به من تیکه می ندازه! خُب کلنگ، موجود ناشناخته جنگل های ماداگاسکار، بیل بدون دسته... اگر قراره تو شوهر من باشی که وبا بگیرم زندگیم قشنگتره! والاااا!

ادامه مطلب